1st Oct 2025
سارا دختری دوازدهساله بود که در محلهای کوچک زندگی میکرد. او همیشه دوست داشت چیزهای تازه کشف کند. " امروز چی پیدا میکنم؟" او با خوشحالی فکر میکرد. یک روز، وقتی در صندوقچهی مادربزرگ دنبال نخ و سوزن میگشت، کفشهای قرمز کوچکی پیدا کرد. کفشها کمی کهنه بودند، اما برق خاصی داشتند.
او کفشها را پوشید و ناگهان حس کرد سبکتر از همیشه شده. "چقدر خوبه!" او با صدای بلند گفت و به حیاط رفت. اما وقتی دوید، بلافاصله زمین زیر پایش نرمتر و روشنتر شد. سارا خود را در دشتی پر از گلهای ناشناس دید. "واو! اینجا کجاست؟" او حیرتزده گفت.