18th Dec 2024
جلال خیلی پسر خوبی است. او یک دانشآموز کوشا و فعال در مدرسه است. یک روز، جلال به دوستش مس گفت: "ما باید از مدرسه فرار کنیم! به سینما میرویم!" مس با چشمانی بزرگ پاسخ داد: "ولی مدیر دارد در حیاط قدم میزند! چکار کنیم؟" جلال با شیطنت لبخند زد و گفت: "بگذار وسط کلاس از معلم اجازه بگیریم که برویم آب بخوریم! بعد فرار میکنیم!"
تا معلم به آنها اجازه داد، جلال و مس اطمینان حاصل کردند که هیچکس آنها را نمیبیند. آنها کیفهایشان را برداشتند و به سمت در کلاس رفتند. جلال دلش میتپید، اما هیجانش بیشتر بود. آنان با هم گفتند: "حالا بیا! بپر!" و پریدند از روی دیوار. لحظهای بعد، آنها خارج از مدرسه بودند و به سمت سینما میدویدند، با صدای خنده و شادی. بعد از چند دقیقه، سینما در مقابلشان بود و جلال گفت: "ببین، ما اینجا هستیم!"
مادر جلال، ننهجلال، در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود. او هیچ اطلاعی از فرار جلال نداشت. ننهجلال با صدای مهربان گفت: "بیایید بچهها، غذا آماده است!" اما جلال در سینما با احساس آزادی غرق شده بود. او به تماشای فیلمی درباره خلبانی نشسته بود و با خود فکر میکرد که شاید آیندهاش نویسنده باشد یا خلبان مانند مادرش!
جلال و مس بعد از فیلم خسته شده بودند ولی حالشان خوب بود. مس گفت: "ما باید خیلی زود برگردیم!" جلال به او نگاهی کرد و گفت: "همه چیز خوب پیش رفت، نگران نباش! ننهجلال هنوز منتظر ما نیست!" اما در عمق دلش، جلال نگران بود. آیا مادرش متوجه غیبتش میشود؟
بعد از یک روز پر ماجراجویی، جلال و مس به خانه برگشتند. جلال نفس عمیقی کشید و به ننهجلال گفت: "من در مدرسه خیلی خوشحال نبودم، ولی امروز خیلی خوب گذشت!" ننهجلال لبخند زد و گفت: "مهم این است که تو خوشحالی. اما دفعهی بعد بیا و به من بگو تا برایت برنج بپزم!" و حالا جلال میدانست که ماجراجوییهایش هرگز تمام نمیشود.